بوف کور قاتیاندمم...
گم اش کرده ام،
آن تکه را می گویم که جا گذاشتم اش،
که دیگر برنگشت و دیگر نخواستم اش،
به چه کارم می آمد آن لجوج فراری؟
آن تکه ام که تمام ام می کرد و رضایت نمی داد، نابودم می کرد و رضایت نمی داد،
التماس اش می کردم، زار می زدم، می کشتم اش که برو... برو...
می رفت و بر می گشت، می رفت و بر می گشت...
وای...ای وای، باز هم برگشته ای؟!
تو پاييز مراقب دلت باش!

*
...ادا درآور تا نشان دهي که زندگي ادامه دارد، کافي است به رو نياوري. خودت را بزن به نشنيدن. برو جلسات نقد و بررسي ادبيات. جلسات شهر کتاب درباره اين يا آن فيلسوف... از سر کوچه فيلم هايي که هرگز نديدي بگير و نگاه کن. نشد سري بزن به کانال هاي تلويزيون ويژه ماه مبارک رمضان... از سر کوچه اش رشته داغ با سير بخر و بخور. زولبيا باميه. مطمئن باش حالت بهتر مي شود. اصلاً بشين پاي بحث هاي فلسفي در صدا و سيما اگر اهل فلسفه يي يا کلاس هاي مولوي شناسي اگر با ادبيات عرفاني حال مي کني يا نقد فيلم شبکه چهار... اصلاً دو قدم مانده به صبح را گوش کن. همه اش خوبه... س.ش
بايد باورش بشود
که هستند عده ای که برای او مرده اند و
هیچ چیز آن ها هیچ اهمیتی ندارد...هیچ چیز!!

دم دمای صبح. روز یک شنبه 16 فروردین 88. ...
داشتن، نداشتن است
خواستن، نخواستن است
شرافت در نداشتن است
و شریفتر، نخواستن است

تموم حرفاتو ندونستم ندونستم ندونستم...
چه بی صدا خوندم ندونستی ندونستی ندونستی...
چه لحظه هایی که من شکستم، تو شکستی، ما ندیدیم...
به یاد یک لبخند گریه کردم، گریه کردی، نشنیدیم...
ما از تبار عشقیم اما ندونستیم، تو لحظه ی جدایی، من و تو یکی هستیم...
من از تو گله دارم چرا اشکامو ندیدی... من حرفاتو شنیدم، تو رفتی و هرگز نشنیدی...
تو باغ ابریشم، توی دشت آرزوها، تو میشینی...
من پریشونو تو دوباره توی آغوشت می گیری...
نگاه شیرینت باز میتابه رو وجود سرد و خسته ام...
بدون که هرلحظه من با عشقت شب و روزم زنده هستم...
ما از تبار عشقیم اما ندونستیم تو لحظه ی جدایی من و تو یکی هستیم...
ما اون هوای پاک و داشتیم، ندونستیم... یه جون و روح و یک خون، اما ندونستیم...
یه صبح خنک بهاری، کنار یه دریای خیلی بزرگ، آروم و نیلگون...
صدای آرامش بخش آب تو گوشش طنازی می کنه و...
آرامش...

یه لحظه ی کشدار، سرش گنگ بود...یه هو پاهاش شل شده بود، تحمل باز نگه داشتن چشماشو از دست داد...تو هجوم انواع و اقسام افکار بدو خوب یه درد خفیف تو معده ش افتاد و چشماش به هم فشرده می شد...احساس می کرد توی اعماق یه اقیانوسه و از هر طرف به شدت بدنش کشیده میشه، نمی تونست خودش رو کنترل کنه، یه فکر!! یه فکر با تمام قدرت بش هجوم آورده بود و انگار هیچ نیرویی جلودارش نبود..هرچقدر سعی می کرد قلاده های محکم تری به گردن این فکر لعنتی وحشی بزنه اما این فکر مثل یک گرگ گرسنه و درنده با دندونای وحشت زاش زنجیر رو پاره می کرد و هر آن نزدیک تر بود...یه زمزمه تو گوشش مثل خوره یک ریز پچ پچ می کرد: نه!! باورم نمیشه...اون کیه؟ امکان نداره! اون که...اون که...
احساس عطش شدیدی داشت...کاش باز هم خواب بارون دیده بود این کویر!! بارون و دیگه هیچ!!
"..."


|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|